خاطرات اتاق درمان
بهشت یا جهنم!
«زندگی خوبی داشتیم... تا وقتی که رفتاراش تغییر کرد و بهشتمون رو جهنم کرد!»
با چشمانی اشکآلود و صدایی که میلرزید، این جمله را تکرار ک...
گامهای کوچک، تصمیمات بزرگ
سارا کلاس اولی بود. روز اول مهر با یک کیف صورتی قشنگ و روپوش تمیز و مرتب وارد مدرسه شد. چشماش پر از اضطراب و نگرانی بود و دست مادرش رو ...
خود راه بگویدت که چون باید رفت
روز تحویل کارنامه بود مدرسه حسابی شلوغ بود و گرما از در و دیوار می بارید و کولرها هم جوابگو نبود ،حسابی عطش داشتم رفتم ابدارخانه که یه ...
وقتی نگرانی رابطه را میبلعد
گفت: «خیلی نگرانم...
بچهم بیشتر وقتش رو تو اتاق میمونه،
درس نمیخونه، فقط تو گوشیشه.»
پرسیدم: «نگران چی هستی دقیقاً؟»
گفت: «می...
مستقل یا تنها..؟
«من همیشه خودم رو به تنهایی ساختهام. همیشه مستقل بودم. هیچوقت نتونستم به کسی تکیه کنم، نه خانواده، نه دوستان، نه هیچ کس. حالا با کسی در رابطهام که همیشه منو تحقیر میکنه. ولی نمیتونم جدا بشم. هیچ کسی دیگه ندارم.»